از غیر تو دیده بسته داری ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکی
ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست
از غیر تو دیده بسته داری ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکی
ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست
صفا و در آن رود جویباری می رود به نام وفا و همه با هم به آبگیری میریزند به نام
وداع
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
به روشنی چشمت قسم
به سادگی دلت قسم
به گرمی دستانت قسم
به پاکی آرزوهایت قسم
به شیرینی رویاهایت قسم
به رنگ آبی دریا ها قسم
به سرخی گل ها قسم
به سردی شب ها قسم
به استقامت کوه ها قسم
به قشنگی دنیا قسم
قسم که من تا زنده هم به تو وفا دارم
منم يك تقويم پر از زمستون
چله نشين دلی درب و داغون
سال كبيثه ام و شگون ندارم
از هيچ كسی خاطره ای ندارم
جز يك نفر كه درب و داغونم كرد
بره بودم گرگ بيابونم كرد
اما دلم تو غربت بيابون
از راهی كه رفته نشد پشيمون
دل ای دل ديونه كی قدرت را می دونه
برو فكر خودت باش پر از گرگه زمونه
باز منتظر نشستی ،آب ميشی دستی دستی
تو هم بايد مثل اون ،دلش را ميشكستی
بی تو هرگز ، با تو عمری
بی تو هرگز نمی خواهم به آرزوهام برسم
با تو عمری می تونم به هر چی می خواهم برسم
با تو جون می گيرم ، رويه چشمام جاته
همه عشق من ، اون دو تا چشماته
راضی بشو به بودنم ، بدون كه عاشقت منم ، بی تو ميميرم
نمی دونی چی ميكشم از دست تو تويه همه دقايقم
ببين هنوز به عشقتو ،عاشقمو همون آدم سابقم
بی تو من می ميرم ، دلم ميگيره
بی تو هر جا باشم ، همه جا دلگيره
بی تو بودن سخت برام ، عاشقمو تو را می خواهم
بی تو ميميرم
چقدر فاصله اينجاست بين آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميان كوچه دل ها فقط زمستانست هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيت دل ها دع
چقدر فاصله اينجاست بين آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميان كوچه دل ها فقط زمستانست هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيت دل ها دعا نمي خواند غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد چه قدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست و غم به وسعت يلداست بين آدمها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو دلت به وسعت درياست بين آدمها
مريم حيدر زاده
ا
|
|
سه شنبه 6 دي1384 | |
زندگی را دوست دارم ![]() نه در قفس![]() عشق را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم
تاآخرین نفس ![]() | ||
روز سه شنبه 14 فوريه، روز والنتاين، 'روز عشاق' است . اگرچه جشن والنتاين سنتی است غربی اما زبان عشق هميشه و همه جا شنونده دارد. آنهايی که به اين روز اهميت می دهند و عاشق هستند به محبوب خود می گويند دوستت دارم، چه با شاخه ای گل و چه با هديه ای گرانقيمت؛ اگر مخفيانه عاشق هستند ارسال يک کارت والنتاين بار سنگين افشاگری را خيلی سبک می کند.
جشن والنتاين منحصر به زوج های جوان نيست، اما در اين روز، طغيان احساسات خام عشق نوجوانی بيشتر به چشم می خورد. دغدغه های عشقی يک نوجوان، چند برابر می شود: 'چند تا کارت والنتاين می گيرم؟ از طرف کی؟'
اين دغدغه تا ساعات پايانی روز ادامه دارد و تا چند روز بعد از موعد والنتاين سوژه ای می شود برای گفتگوهای نوجوانانه.
احساسات عاشقانه چه "خام" و چه "پخته" تعريف راحتی ندارد و از هر که به پرسی، اول تامل می کند، بعد (بالاخره) توصيفی برای آن پيدا می کند. برخی عاشق شدن خود را در چند کلمه می بينند: 'تير عشق به قلبم خورد' يا 'عشقش جادوم کرد'؛ برخی هم يک کتاب حرف برای گفتن دارند.
توصيف عشق و احساسات منتسب به آن حتی برای فلاسفه، اديبان، هنرمندان و دانشمندان - که آن را شعبده بازی هورمون ها برای ترغيب انسان به توليد مثل می دانند - آسان نبوده و طی سده های متمادی ذهن و آثار آنها را سخت به خود مشغول کرده است.
شايد دشوارترين کار اين متفکرين، تفکيک جاذبه جنسی از عشق "رويايی" بوده و اين که آيا اصلا خط و مرزی ميان اين دو وجود دارد يا نه؟ پاسخ به اين سوال و دهها سوال مانند آن هم باعث شده که به مرور ايام تلاش برای درک مفهوم عشق و جستجو برای دستيابی به آن، به يکی از شيرين ترين و در عين حال تلخ ترين تجربه های بشری تبديل شود.
تلخی و شيرينی که شايد فقط شعر، داستان سرايی، فيلم، ... بتواند تحملش کند: از ليلی و مجنون و رومئو و ژوليت گرفته تا داستانهای عشقی امروزی دست ساز هاليوود.
دليل مجذوب شدن دو نفر به يکديگر هر چه باشد - شهوانی يا معنوی - در هر حال يافتن "نيمه ديگر" کار دشواری است. اما رفتن در اين راه خالی از هيجان نيست؛ حتی اگر بدانيم در انتها يک سراب در انتظار ماست. شايد برای همين است که جوانان و نوجوانان راحت تر از بزرگترها در اين راه قدم می گذارند. آنها مطمئن هستند که "عشق دوای هر دردی است!"